همه می پرسند : « چیست در زمزمه ی مبهم آب ؟
چیست در همهمه ی دلکش برگ ؟
چیست در بازی آن ابر سپید ،
روی این آبی آرام بلند ، که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت ، مات و مبهوت به آن می نگری ؟ »
نه به ابر نه به آب
نه به این آبی آرام بلند ، نه به این آتش سوزنده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل یخ را با باد،
صحبت چلچله ها را در صبح،
نبض پاینده ی هستی را در گندمزار،
همه را می شنوم ،می بینم !
من به این جمله می اندیشم،
به تو می اندیشم !
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم!
تو بیا،
تو بمان با من ، تنها تو بمان ،
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همیت یک جرعه جانم باقیست
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش.
#فریدونمشیری
ما را در سایت بغض دل دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 15